من با کتونیم قدم میزنم زیر بارون و به تو فکر می کنم
دلم کار دست است ، خودم بافتمش ! تارش را از سکوت
پودش را از تنهایی ، همین است که “خریدار” ندارد
آدمی را دیدم با سـایه ی خود درد و دل می کرد !
چه رنجی می کـــشد او
وقتی هوا ابریــست
رویا هایی هست که شاید هرگز تعبیر نشوند
اما همیشه شیرین اند
مثل رویــــای داشتن تـــــــو
دوست داشتن یعنی
بیست نفر واست سالاد فصل سلطنتی درست میکنند…
لب نمیزنی…
ولی دووست داری تره ای رو بخوری که “اوون” هیچوقت واست خرد نمیکنه!
می نویسمو نمی خونی...اه...لعنت به این روزگار